طرف میگه…والا من تا حالامیدونستم بدبختم ولی ديگه نميدونستم اینقده بدبختم!
حالا حکايت افشاگری های مناظره ديشبه که ما میدونستيم ملّت بدبختی هستيم ولی ديگه…
لينک در بالاترين
آره …ممکنه رای بدم…ممکنه به موسوی رای بدم…يا نه…به کروبی …ولی صادقانه بگم انگار ته دلم به این کار راضی نيستم…شايد خيلی از ماها تو این حس مشترک باشيم ولی من میخوام اینجااعتراف کنم و بدون رودرواسی بگم چرا اینبار از معدود دفعاتيه که شايد کاری رو انجام بدم که از ته دل راضی نيستم… اونم وقتی هيچ اجباری واسه انجامش ندارم
اوّل:چرا اصولا این رای دادن از ته دل نيست؟
از موسوی شروع میکنم…والا خيلی دوست دارم بخودم بقبولونم موسوی همونيه که همه منتظرش بوديم…همونيه که میتونه تو رسيدن به اهدافمون ياريمون کنه…مگه اهداف ما چيه؟…جز بدون دغدغه اعتراض و نقد کردن؟…بدون واهمه نوشتن؟…ساختن دوباره وطن؟…آره خيلی دوست داشتم که عميقاموسوی رو باور میکردم ولی وقتی رو حرفاش دقيق میشم میبينم حرفا و وعده ها آشناست…همون چيزائيه که بارها حتّی قشنگتراش رو تو گوشمون خوندن…حتّی میبينم خود موسوی هم وقتی این وعده ها رو عنوان میکنه اعتماد بنفس کافی نداره و وارد جزئيات نميشه…میبينم وقتی هزاران جوون واسش ابراز احساسات میکنن مثل آدمی که بزور به مجلسی برده شده باشه از رو ناچاری دستی واسشون تکون میده ولی بنظر میرسه باورشون نداره…میبينم حتّی عارش ميادعکس بعضی از جوونائی که براش احساسات بخرج میدن رو تو وبسايتش بذاره و اونا رو سانسور میکنه…از طرفی احساس میکنم بعضی وقتها اینهمه استقبال رو که میبينه خودش هم بهت زده میشه و ترس ورش ميداره و يواش از خودش میپرسه: من اینجا چيکار میکنم؟!…میبينم حرفائی که میزنه از ته دلش نيست و از روی سناريوئيه که اطرافيانش واسش نوشتن…حتّی اوج و فرودهای سخنرانی هاش…میبينم بعضی سئوالات اساسی رو اینقدر با صدای آهسته و کلّی جواب میده و ازروشون سريع رد میشه که بشه بعدها براحتی تکذيبشون کرد…پس لاجرم بر دل نمی نشينه حرفی که از دل بر نميخيزه…اصلا بنظر مياد خود ميرحسين هم با موجی که راه افتاده مسيرش داره تعیين ميشه وگرنه اگه دست خودش بود تو این چند صباح باقيمونده همون بوم و قلمو رو ترجيح ميداد به بدوش کشيدن يه همچين بار گرونی…سرنوشت ملّت ایران!
اونور رو نيگاه ميکنم…کروبی رو ميبينم با تيمی بظاهر معقول تر و برنامه هائی با جزئيات بيشتر…خيلی دوست دارم باور کنم که عمل به این برنامه ها همون حداقل هائيه که سالهاست به اجرای اونها راضی نيگه داشته شديم …ای تفو بر تو چرخ گردون که بايد تو این دوره و زمونه با وعده آزادی بيان و زندانی نشدن و کتک نخوردن و…و…و از خود بيخود بشيم…خودشم فقط با وعدشون!
آره ممکنه به کروبی رای بدم ولی مطمئنا از ته دل نيست…وقتی حرفای پر حرارت ولی شتابزده شيخ رو ميشنوم ياد فروشنده ای ميفتم که ميخواد به هر قيمتی شده متاعش رو بفروشه و ميگه:آقا شما بخرين…بعدش بيشتر صحبت ميکنيم؟!…ولی متاسفانه این بعد ممکنه خيلی دير باشه …مخصوصا که به فروشنده ها اطمينان نداشته باشی
آره ممکنه رای بدم…خيلی هم دلم ميخواد سوار این امواج پاک احساسات بشم و از همراهی با هموطنانم لذت ببرم…آخه این لذت رو يبار با تموم وجودتو 18 تيرتجربه کردم…ولی حيف که خوشحالی اینبار واسه من و خيلی از ماها از ته دل نيست…واسه ماهائی که عادت کرديم حد اکثری فکر کنيم و به حد اقل ها راضی!
دوّم:پس با این تفاصيل چرا ممکنه رای بدم؟
من اگه رای بدم فقط و فقط واسه احترام به اشک اون مادريه که نميخواد حرفای مسببين آزار جگر گوشه دانشجو و وبلاگ نويسش تو تلويزيون و هزارخراب شده ديگه هر روز سوهان روحش بشه و با دستای نحيفش به اميد اونروز ميخواد بره و رای بده
من اگه رای بدم فقط بخاطر شور و احساس پاک اون جوونيه که بدنبال يه روزنه واسه نفس کشيدن سر از پا نميشناسه…
من اگه رای بدم فقط بخاطر اون دانشجوئيه که شايد بتونه حرفش رو بزنه و شکنجه نشه …و وا اسفا که فقط شايد!
من اگه رای بدم فقط و فقط بخاطراون کارگريه که تو این چهار سال از شرمندگيه زن و بچش له شده و ديگه نميخواد هر روز مديرای بی کفايتش با دروغ هاشون نمک به زخمش بپاشن…و فقط هم به این نمک نپاشيدن راضيه ,وگرنه با زخمها که سالهاست ميسوزه و ميسازه
آره آقا ميدونم…ميدونم اینا همه نشانه های احساساتی شدنه…ميدونم آخر کار ممکنه همين بشه که این چهار سال شد…ميدونم این به حد اقل راضی شدن ها ممکنه عاقبت خوشی نداشته باشه…اصلا وقتی انگيز ه کاری بغض معاويه باشه بايد پی عاقبتش رو به تن ماليد…والا همه اینا رو ميدونم …ولی دردم رو به کی بگم؟…آخه نميشه که مردم رو فراموش کرد و واسه رسيدن هر چی سريعتر به ايده آل هامون ذوب شدن ذره ذره مردم رو ديد …پيش خودم فکر ميکنم شايد و فقط شايد بشه با اینکار ذره ای از رنجی که ملّت ميبره کم کردو از فرصتی که بازم شايد بوجود بياد استفاده کرد و واسه آينده عقلانی تر تصميم گيری کردو این شايدها رو به بايدها تبديل کرد…نميدونم…شايدم دارم کار اشتباهی ميکنم…شايد اگه…شايد…
ای لعنت به این شايدها!
2-فرض کنيم که مقتضيات زمان مانّند جنگ مانع از این بود که ایشون عکس العملی از خود نشون بده…چرا اکنون که سالها از اون مقتضيات فاصله گرفته ايم ایشون صراحتا بيان نميکنه که با این ا عدامها مخالف بوده ولی کاری از دستش بر نميومده؟… چرا صراحتا ا عمال اونزمون خودش رو صادقانه نقد نميکنه و مردم رو محرم نميدونه و به پنهان موندن اونها اصرار داره؟
3-دوباره فرض کنيم که ما اشتباه میکنيم و سئوالاتی که پرسيديم وارد نبوده و حتّی اعتراض به این ا عدامها هم در حوز ه اختيارات مقام اجرائی کشور نبوده …پس چرا جناب موسوی در سخنرانی های انتخاباتيش تمام مشکلات کنونی رو از چشم احمدی نژاد میبينه و اون رو مقصر تمام کاستی ها میدونه مگه احمدی نژاد اختيارات تام داره که بايد پاسخگوی تموم مسائل باشه؟…( البته از نظر خود من هم احمدی نژاد بايد پاسخگوی مشکلات بوجود آمده باشه هم موسوی بايد در مورد مسائلی که در زمان نخست وزيريش بوجود اومده حد اقل يک توضيح قانع کننده بده)
خوب این سئوالاتی بود که واسه من حقير که تو برزخ رای دادن و ندادن گير کردم بوجود اومده که خوشحال میشم طرفداران جناب مهندس و خود جناب موسوی جواب قانع کننده ای واسشون داشته باشن چرا که فردا روزی اگه رئيس جمهور شدن بايد به این سئوالات بطور شفاف پاسخ بدن و راه فراری از جواب دادن نخواهند داشت و اصولا بهيچ عنوان برازنده يک رئيس جمهور احتمالی نيست که هميشه پاشنه آشيلی در مصاحبه ها داشته باشن
…اینو جدّی میگم…..جدّی جدّی…..از وقتي شنيدم مردم چطور واسه ديدن فيلم این بابا ,ده نمکی , از سرو کول هم بالا ميرن ديگه شبها راحت کپّه مرگمو میذارم!.ديگه خيالم از بابت این مردم راحت شد.
آقاجان… این ملّت دلش نميخواد به اون چيزائی که من و تو ایده آل میدونيم فکر کنه…زوره اخوی!!…این مردم ديگه نيازی به جوش زدن های آدمای زوار در رفته ای مثل من و شما ندارن که شبها هم تنها کاری که میتونن بکنن اینه که بخاطر فکر کردن به مشکلاتی که هموطنانشون دارن يخورده ديرتر به خواب برن….والا ما کسی نيستيم که فکر کردنمون خيلی چيز مهمی باشه ولی تا حالا فکر ها خودشون می اومدن و ما هم استقبال میکرديم….از این به بعد ديگه خلاص!
این ملّت میخواد حال کنه…حاليته رفيق؟… همين الان هم میخواد حال کنه…..واسشم مهم نيست که واسه يکی دو ساعت شنيدن مزه پرونی ممکنه چه چيزائی زير پا گذاشته بشه واز بين بره …واسش فرقی نداره که کارگردان این چند سا عت کيه و چه بلائی سر دوستا و برادراش آورده….گور بابای هيجده تير!…گور بابای دانشجوهای زندانی!…گور بابای آينده!…گور بابای ما و شما!….
ول کنين آقا!…ول کنين ملّت رو بذارين حال کنن..بذارين با ديدن شيکم قلنبه حاجی شريفی نيا و شيميائی زدن امين حيائی قهقهه سر بدن……چه فرقی داره واسشون که پشت پرده کيه؟…چه فرقی داره واسشون که بدونن این بابا يکبار هم محض دلخوشی به گذشتش…به کتک زدن جيگر گوشه های همين مرز و بوم…..به تيغ زدن بدن رنجور دانشجوهای مظلوم وخيلی کارای ديگش با ديده ترديد نگاه نکرده…مگه فرقی داره که جيب کی داره پر ميشه؟….مگه فرقی داره تا سالها اسم يه همچين عنصری بعنوان کارگردان پرفروشترين فيلم تاريخ سينمای ایران سوهان روحمون بشه؟… اصلا مگه اینا مهمه؟….مهم منزل رسوندن منزل حاجی شريفی نياست که از خنده ريسه برن واسش…
حالا این ملّت بياد عيدشو خراب کنه و نره فيلم همچين کسی رو تو سينما ببينه که چی بشه؟ …..نه…خدا وکيلی واسه چی؟.. .واسه احترام به میر صيافی وبلاگ نويس که واسه نوشتن راجع به مشکلات همين ملّت قدرشناس جنازش بعنوان عيدی به خانوادش تحويل داده شد؟…واسه دانشجوهائی که کارگردان این فيلم و هم پالکی هاش بجرم طلب کردن حق همين جماعت کشتن و اینداختن زندان؟..عزّت ابراهيم نژاد؟…کی هست اصلا؟!…..بريم آقا…بريم کناربذاريم يخورده باد بياد!
این جما عت واسه يه لحظه ادا اطوار ديدن همه چی يادشون میره اونوقت شما از این ملّت انتظار تحريم و مبارزه و این حرفا رو داشتين….هه هه هه….خنديدم خودشم از نوع بدجوريش!
برين آقا…..برين بذارين ما هم يه شب بی دغدغه بخوابيم و غم ملّتی رو که دوست نداره کسی غمشو بخوره, رو نخوريم!…..ای خدا…چه حالی میده اینجور خوابيدن…بقول شا عر: برندارد سر ز بالين هرکه بيدارم کند…شب همگی خوش….!
پ.ن1:
من اخراجی های يک رو فقط ديدم ..اونم با قلبی آرام و دلی مطمئن و بدون ذره ای درد وجدان دان لود کردم و ديدم!
پ.ن2:
والا من هيچوقت نمی گفتم این جما عت و هميشه میگفتم ما جما عت…ولی ایندفه فرق داره
چون واقعا ما جما عت حد اقل واسه يه همچين چيز مبتذلی رو اصولمون پا نميذاريم…..البتّه شايدم قيمت ها فرق داره!..خدا رو چی ديدین
پ.ن3:
روی سخن من با کسائیه که ميدونن این بابا چه جونوريه وموقع رفتن به سينما ککشون هم نمی گزه
…..همين ديگه.!…. مینی مال بود ارواح عمّم!



بمناسبت این روز های کربلائی همينجوری يه خاطره ای يادم افتاد که گفتم با دوستان در ميون بذارم……
يادمه تو سالهای نچندان دور… رو يه ديوار نوشته بودن:
کربلا ما می آئيم…امام خمينی
زيرش يه لطيفی نوشته بود:
شما گه میخوريد….امام حسين!
گفتيم تو این ايام این رو بگيم لال از دنيا نريم!