هيچ الحکايات( هيچکی هيچکس)

می 27, 2009

نميدونم…ولی شايد يکبار ديگه به شايدها دل ببندم!

دسته: جدی-سياسی — هیچكی هیچكس @ 8:21 ب.ظ

آره …ممکنه رای بدم…ممکنه به موسوی رای بدم…يا نه…به کروبی …ولی صادقانه بگم انگار ته دلم به این کار راضی نيستم…شايد خيلی از ماها تو این حس مشترک باشيم ولی من میخوام اینجااعتراف کنم و بدون رودرواسی بگم چرا اینبار از معدود دفعاتيه که شايد کاری رو انجام بدم که از ته دل راضی نيستم… اونم وقتی هيچ اجباری واسه انجامش ندارم
اوّل:چرا اصولا این رای دادن از ته دل نيست؟
از موسوی شروع میکنم…والا خيلی دوست دارم بخودم بقبولونم موسوی همونيه که همه منتظرش بوديم…همونيه که میتونه تو رسيدن به اهدافمون ياريمون کنه…مگه اهداف ما چيه؟…جز بدون دغدغه اعتراض و نقد کردن؟…بدون واهمه نوشتن؟…ساختن دوباره وطن؟…آره خيلی دوست داشتم که عميقاموسوی رو باور میکردم ولی وقتی رو حرفاش دقيق میشم میبينم حرفا و وعده ها آشناست…همون چيزائيه که بارها حتّی قشنگتراش رو تو گوشمون خوندن…حتّی میبينم خود موسوی هم وقتی این وعده ها رو عنوان میکنه اعتماد بنفس کافی نداره و وارد جزئيات نميشه…میبينم وقتی هزاران جوون واسش ابراز احساسات میکنن مثل آدمی که بزور به مجلسی برده شده باشه از رو ناچاری دستی واسشون تکون میده ولی بنظر میرسه باورشون نداره…میبينم حتّی عارش ميادعکس بعضی از جوونائی که براش احساسات بخرج میدن رو تو وبسايتش بذاره و اونا رو سانسور میکنه…از طرفی احساس میکنم بعضی وقتها اینهمه استقبال رو که میبينه خودش هم بهت زده میشه و ترس ورش ميداره و يواش از خودش میپرسه: من اینجا چيکار میکنم؟!…میبينم حرفائی که میزنه از ته دلش نيست و از روی سناريوئيه که اطرافيانش واسش نوشتن…حتّی اوج و فرودهای سخنرانی هاش…میبينم بعضی سئوالات اساسی رو اینقدر با صدای آهسته و کلّی جواب میده و ازروشون سريع رد میشه که بشه بعدها براحتی تکذيبشون کرد…پس لاجرم بر دل نمی نشينه حرفی که از دل بر نميخيزه…اصلا بنظر مياد خود ميرحسين هم با موجی که راه افتاده مسيرش داره تعیين ميشه وگرنه اگه دست خودش بود تو این چند صباح باقيمونده همون بوم و قلمو رو ترجيح ميداد به بدوش کشيدن يه همچين بار گرونی…سرنوشت ملّت ایران!
اونور رو نيگاه ميکنم…کروبی رو ميبينم با تيمی بظاهر معقول تر و برنامه هائی با جزئيات بيشتر…خيلی دوست دارم باور کنم که عمل به این برنامه ها همون حداقل هائيه که سالهاست به اجرای اونها راضی نيگه داشته شديم …ای تفو بر تو چرخ گردون که بايد تو این دوره و زمونه با وعده آزادی بيان و زندانی نشدن و کتک نخوردن و…و…و از خود بيخود بشيم…خودشم فقط با وعدشون!
آره ممکنه به کروبی رای بدم ولی مطمئنا از ته دل نيست…وقتی حرفای پر حرارت ولی شتابزده شيخ رو ميشنوم ياد فروشنده ای ميفتم که ميخواد به هر قيمتی شده متاعش رو بفروشه و ميگه:آقا شما بخرين…بعدش بيشتر صحبت ميکنيم؟!…ولی متاسفانه این بعد ممکنه خيلی دير باشه …مخصوصا که به فروشنده ها اطمينان نداشته باشی
آره ممکنه رای بدم…خيلی هم دلم ميخواد سوار این امواج پاک احساسات بشم و از همراهی با هموطنانم لذت ببرم…آخه این لذت رو يبار با تموم وجودتو 18 تيرتجربه کردم…ولی حيف که خوشحالی اینبار واسه من و خيلی از ماها از ته دل نيست…واسه ماهائی که عادت کرديم حد اکثری فکر کنيم و به حد اقل ها راضی!
دوّم:پس با این تفاصيل چرا ممکنه رای بدم؟
من اگه رای بدم فقط و فقط واسه احترام به اشک اون مادريه که نميخواد حرفای مسببين آزار جگر گوشه دانشجو و وبلاگ نويسش تو تلويزيون و هزارخراب شده ديگه هر روز سوهان روحش بشه و با دستای نحيفش به اميد اونروز ميخواد بره و رای بده
من اگه رای بدم فقط بخاطر شور و احساس پاک اون جوونيه که بدنبال يه روزنه واسه نفس کشيدن سر از پا نميشناسه…
من اگه رای بدم فقط بخاطر اون دانشجوئيه که شايد بتونه حرفش رو بزنه و شکنجه نشه …و وا اسفا که فقط شايد!
من اگه رای بدم فقط و فقط بخاطراون کارگريه که تو این چهار سال از شرمندگيه زن و بچش له شده و ديگه نميخواد هر روز مديرای بی کفايتش با دروغ هاشون نمک به زخمش بپاشن…و فقط هم به این نمک نپاشيدن راضيه ,وگرنه با زخمها که سالهاست ميسوزه و ميسازه

آره آقا ميدونم…ميدونم اینا همه نشانه های احساساتی شدنه…ميدونم آخر کار ممکنه همين بشه که این چهار سال شد…ميدونم این به حد اقل راضی شدن ها ممکنه عاقبت خوشی نداشته باشه…اصلا وقتی انگيز ه کاری بغض معاويه باشه بايد پی عاقبتش رو به تن ماليد…والا همه اینا رو ميدونم …ولی دردم رو به کی بگم؟…آخه نميشه که مردم رو فراموش کرد و واسه رسيدن هر چی سريعتر به ايده آل هامون ذوب شدن ذره ذره مردم رو ديد …پيش خودم فکر ميکنم شايد و فقط شايد بشه با اینکار ذره ای از رنجی که ملّت ميبره کم کردو از فرصتی که بازم شايد بوجود بياد استفاده کرد و واسه آينده عقلانی تر تصميم گيری کردو این شايدها رو به بايدها تبديل کرد…نميدونم…شايدم دارم کار اشتباهی ميکنم…شايد اگه…شايد…
ای لعنت به این شايدها!

لينک در بالاترين

۱ دیدگاه »

  1. Rastesh in hamoon chizi hast ke kheili az iranian in rooz ha ziad behesh fekr mikonand. man ba nazare shoma va dalayeletan kamelan movafegham.

    Comment با aryan1000 — می 28, 2009 @ 6:40 ب.ظ |


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

ببخشید، برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید

وبلاگ روی وردپرس.کام.